یک روز رسد غمی اندازه ی کوه
یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت
افسانه ی زندگی چنین است عزیز
در سایه ی کوه باید از دشت گذشت!!

لحظه ی دیدار نزدیک است....
دیر گاهیست در این خاموشی
رنگ تنهایی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
دل من دیر زمانیست که می پندارد:
"دوستی" نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز ...ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است انکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد.
هرگاه عشقی را از کف دادم ،بسیار آزرده شدم
اما حال بر این باورم که انسان هیچکس را از دست نمی دهد
زیرا هیچ فردی مالک شخصی دیگر نیست.
و این تجربه ی راستین آزادی است :
داشتن مهم ترین چیز دنیا ، بی آنکه مالکش باشی !!

قاصدک حرف دلم را تو فقط میدانی
نامه ی عاشقیم را تو فقط می خوانی
قاصدک هیچکس با من نیست همه رفتند
تو چرا می مانی...!!





رفتنت آغاز ویرانیست، حرفش را مزن!
ابتدای یک پریشانی است، حرفش را مزن !
گفتهبودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است ،حرفش را مزن!
آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است، حرفش را مزن !
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است، حرفش را مزن!
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است، حرفش را مزن!
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است ،حرفش را مزن!

به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت :رفیق بازی
به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت عمر
به عاشقی گفتند: عشق چیست؟ چیزی نگفت ،آهی کشید وسخت گریست...


ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههای شما عمل كنم،



