تبليغاتX
موج خورشيد.....
 

یک روز رسد غمی اندازه ی کوه

یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت

افسانه ی زندگی چنین است عزیز

در سایه ی کوه باید از دشت گذشت!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 

لحظه ی دیدار نزدیک است....

دیر گاهیست در این خاموشی

رنگ تنهایی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

دل من دیر زمانیست که می پندارد:

"دوستی" نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز ...ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است انکه روا میدارد

جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 

 

هرگاه عشقی را از کف دادم ،بسیار آزرده شدم

اما حال بر این باورم که انسان هیچکس را از دست نمی دهد

زیرا هیچ فردی مالک شخصی دیگر نیست.

و این تجربه ی راستین آزادی است :

داشتن مهم ترین چیز دنیا ، بی آنکه مالکش باشی !!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 

قاصدک حرف دلم را تو فقط میدانی

نامه ی عاشقیم را تو فقط می خوانی

قاصدک هیچکس با من نیست همه رفتند

تو چرا می مانی...!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 
با يک لبخند تو هزار راه بسته باز مي شود و هزار خاطره بي پايان آغاز مي شود..
 
با يک نگاه تو هزار مرده پريشان زنده مي شود و هزار آسمان تاريک،خورشيد
 
 تابنده مي شود..
 
با يک اشاره تو دل نازکم هزار پاره مي شود و ميلاد با شکوه عشق هزار باره مي شود..
 
در اين شب وحشتزا دستهاي خسته ام را بگير و کلمه هاي معصومي را که
 
بر زبانم متوقف مانده اند،به سوي عشق ببر!
 
در اين زمستان قطبي ، پيراهنم را با عطر يوسف گرم کن و
 
 هفت آسمان گمشده را از روي شانه هايم بردار!
 
آنقدر به ردپاي زلال تو چشم ميدوزم تا سبک ترين ابرها پايين بيايند و
 
در ختان کهنسال دوشادوش من به رودهاي سفيد سلام گويند..
 
بر سطر سطر عرياني ام شعرهايي را مي خواني که فرشته ها با دستهاي
 
نوراني شان نوشته اند ودر تار و پود آوازهايم هزار صبح کوچک را مي بيني ،
 
که يکي پس از ديگري متولد مي شوند..
 
                                     با يک وزش گيسوي تو!!
 
اقيانوسها متلاطم مي شوند و ماهيان، عشق را تجربه مي کنند و
 
صدفهايي که در باغهاي مرجان خانه دارند،
 
مرواريدهاي درخشان خود را به دهان من مي بخشند......
 
 
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه 1387/01/02ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط خورشيد |


+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 
 
 ازخدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
 
 خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر..
 
 با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو ...
 
 ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز ...
 
 شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن...
 
 زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانی که چطور زندگی کنی...
 
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط خورشيد |


 
امید بهترین چیز و انتظار بدترین چیزها را داشته باش،
 
زندگی یک بازی است و ما هیچ کدام تمرین نکرده ایم.
 
 دنيا را بد ساخته اند ...
 
 کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
 
 کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
 
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
 
 به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
 
و اين رنج است ...
 
 

                                                                                

 
 
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/14ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 
برای شکستن من یه اخم کافیه ، نیازی به فریادت نیست...
 
 واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ، نیازی به قهر نیست...
 
 برای مردنم حرف رفتنت کافیه ، نیازی به انجامش نیست...
 
 نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت...
 
 تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی !!!
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در شنبه 1386/11/06ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط خورشيد |


رفتنت آغاز ویرانیست، حرفش را مزن!

 

ابتدای یک پریشانی است، حرفش را مزن !


گفتهبودی چشم بردارم من از چشمان تو


چشم هایم بی تو بارانی است ،حرفش را مزن!


آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو


راهمان با اینکه طولانی است، حرفش را مزن !


دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا


دل شکستن کار آسانی است، حرفش را مزن!


خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی


این شکستن نا مسلمانی است، حرفش را مزن!


حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام


رفتنت آغاز ویرانی است ،حرفش را مزن!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 
 
به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت :بازی
 

به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت :رفیق بازی
 
 
به جوانی گفتند: عشق چیست ؟ گفت: پول وثروت
 

به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت عمر
 

به عاشقی گفتند: عشق چیست؟ چیزی نگفت ،آهی کشید وسخت گریست...
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 
راز دلت را به چشمانت هم نگو چون می گریند و راز نگه نمی دارند
 
به زبانت هرگز رخصت مده که پیش از اندیشه ات به راه بیفتد
 
 قلبت را به کسی بسپار که قلب همه ی هستی برایش میتپد
 
 نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت
 
عاقل هر چیزی را نمی گوید
 
 عشق با یک نگاه آغاز می شود و با یک اخم پایان می پذیرد !!!
 
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط خورشيد |


+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط خورشيد |


 
در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید،
 
 فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند
 
 و ازآنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.
 
 یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن.
 
 فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده.
 
و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده.

ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم،
 
 فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند
 
 در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.
 
 در این هنگام یكی از فرشتگان گفت:
 
 فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده،
 
 زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید
 
 به قلب و درون خودش نگاه كند.
 
و خداوند این فكر را پسندید.
 
 
 
 

 
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط خورشيد |